صرفا شاید گلایه یا نق نق کردن بچه گانه ای باشد؛ اما وقتی دو استاد راهنما داری ناگاه هر تفاوتی معنادار به نظر می رسد.استاد ۱) با لبخند تیربارانت می کند. بعد دستت را می گیرد و با هم به بستنی فروشی می روید تا کمی آرام شوی (البته که تمام این ها متناظر به اندک لبخندی در صورت استاد است و نه بیشتر).و اما تجربه ی دیروز از استاد ۲) تیرها را آرام آرام به سمتت روانه می کند. همه ی صحنه خالی می شود و تو تا انتها گریان همان جا باقی مانی و هی ضربات دیگر را دریافت می کنی، مگر خودت با آن حال نذار بتوانی خودت را جا به جا کنی و کنار بکشی. وگرنه که به هیچ وجه امکان ندارد سیل حملات متوقف بشود. صدای موسیقی پس زمینه هم لاجرم زمزمه های ضمیمه ی بارگذاری خشاب است که چرا تکان نمی خوری؟پ. ن. نتیجه ی هر دو بی شک یکی است.
نوشته شده توسط mthrh در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۴ |
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
خب وقت آن است که قلم برداریم و شروع کنیم به قضاوت خودمان بعد از یک عمر قضاوت دیگران کردن. باورم نمی شود که در آستانه ی سی سالگی هستم و هنوز از فکر کردن به خیلی از افکار و اتفاقات و وقایع فراری بوده ام. فراری با سرعت بالاتر از نور. امروز که اینجا می نویسم، اما، ایستاده ام. از خستگی این همه دویدن های بی قرار و بی تاب. بعضی وقت ها که بر می گردی، شاید از خودت بu200dپرسی "آیا این هستم؟" ولی دردناک تر آن این هست که بعد از این همه دویدن ها، بایستی و بپرسی که "من که هستم؟". با صدایی اکو وار از اطرافی نه ناشناخته تر از خود تو که آنجا ایستاده ای. شاید تو تنها انعکاسی از نقطه ی آغازی بوده ای که در زندگی حریان پیدا کرده ای... همیشه در زندگی دوم، خودم را پروانه یافته ام...
نوشته شده توسط mthrh در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ |
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
در باب این که انسان چه مقاومت وصف ناپذیری در برابر تغییر و انجام کاری که خارج از محدوده ی امن خود دارد، می توان کتاب ها نوشت و ساعت ها به سخنرانی پرداخت. اما، بین تمامی مطالب انگیزشی و ...، بهترین حس فکر می کنم همان جدا شدن از سطحی هست که برای مدت های طولانی و زیادی به آن چسبیدی. و تو که ذات متحرک و سیالی داری، از کنده شدن تمام وجودت احساس خنکی و سردی می کند. درست در برابر زمانی که یک کار را انقدر انقدر انقدر به تعویق انداخته ای که با هر بار فکر کردن به آن، عرق سردی بر روی پیشانی ات می نشیند و سردرد و حالت تهوع می گیری.امروز برای خودم نشستم ده دقیقه مثل زمان های خیلی قبل تر، تمرین شدویینگ زبان انجام بدهم. این بار با خودم گفتم که فرض کن برای ارائه به جمعی آماده می شوی و به زور خودم رو سر پا نگه داشتم تا بر خلاف همیشه، ایستاده تمرین کنم. سرم گیج رفت و باز هم دست هایم یخ زد و به "ااا" "ااااا" گفتن رسیدم. واقعا در نوع خودش، آزمایش عجیب و غریبی حساب می شد که فقط با تصور یه موضوع، می تونی کاملا اون رو در خودت مجسم کنی و استرس بگیری. درست مثل سیمولیشن های بازی های واقعیت-مجازی، "قابلیت های وصف ناپذیر مغز در تجسم و لمس احساسات"، با کیفیتی فراتر از واقعیت. شاید شبیه همان هایی که در خواب می بینی و اصلا دوست نداری هیچ وقت از خواب بیدار بشی. ولی گاهی هم انقدر آن تجسم احساسات عمیقی را در تو به سیلان در می آورد که تو ناگزیر متوجه می شوی که رویا است. که رویاست و تو تنها چند دقیقه تا به پایان رسیدن آخرین کبریتت فرصت داری...
نوشته شده توسط mthrh در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۰۹ |
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
بعضی خاطرات به ظاهر ساده، به شکل عمیقی ماندگار می شوند و به طور شگفت آسایی در مواقعی نامعلوم یا در مشابهتی چه بسا ساده تر ناگهان ظاهر می شوند و پلی می شوند. درست مثل این که از توی کاپشنی که خیلی وقت بوده نپوشیدی، یهو یه دویست تومانی پیدا کنی. خوشحال می شی از این که همیشه چیزی در درون خودت هست که نگشته و ثبت نشده باقی مونده و ناگهان بازپخش می شه... انگار که هنوز فریم های مختلف لحظه معنایش را برای درونت از دست نداده...
نوشته شده توسط mthrh در پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۱ |
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی

ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی را مینگريست...
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
گاهی انقدر یک جایی خاک گرفته و متروکه مانده، که بازگرداندن آن به حالت عادی سخت تر از ساختن یک کاخ باشکوه است. اما اگر آن جا تنها بهانه ی ازلی تو برای زنده ماندن بود چه؟ جرات رها کردنش را داری؟ می توانی از ابتدا تغییر بدهی و از نو بسازی؟ اگر میان خراب کردن هایت، با آن صداهای هول انگیز ویرانی که انعکاسش تا مدت ها کابوس تو است، به یک گل عمیق شدی و اشک هایت را در آن دیدی چه؟ جرات آن را داری که در میان خرابه های عزیزت زندگی کنی؟ می توانی مثل ابتدا متروکه بسازی؟ مسخره است؟ نه؟ در این سیاه چاله های هر روزه ی زندگی چه کار می کنی که گاهی می روی و گاهی می مانی؟ گاهی مشتاقی و گاهی دلزده؟ دیوانه شدی؟
شاید...
نوشته شده توسط mthrh در دوشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۰ |
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
این وبلاگ دوباره فعالیت خودش رو شروع می کنه... به زودی :)
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
بعضی وقت ها تبدیل می شوم به گودزیلای درونم. وقتی که از تک شاخ بنفشم برای حمله استفاده می کنم و سعی می کنم همه ی مهربونی اطرافم رو نشانه بگیرم. گاهی هم وقتی می شود که رنگ های بنفشم را برای آبی کردن بق
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
باید تامل کنم تا بفهمم که از کجای این زندگی شروع کنم به صحبت کردن؛ تا حرفم آن طور که باید و شاید نشان دهنده ی عمق درد آوری هایش باشد.
هر هفته و هر روز رو به بدی تر، ناراحتی تر، غصه تر، انباشته تر، خسته تر، نالان تر. به خودت می آیی و می بینی رفتارت چه هیولایی برایت ساخته است. چه هیولای بی فکر و نادانی. تو کی فرصت کردی این طوری بشی آخه؟
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
به راستی. می شود از قطره های اشک، کسی را فهمید؟ این که کجای قلب و روحت در حین ریختن اشک؛ به هم فشرده و در هم تنیده شده است؟
احساس غریبگی با عیدی که تو در آن نیستی. و قرار هم نیست که زنگ بزنی و بگویی که در راهی و می توانی بیایی... راستی! من رو می بینی؟ به خاطرت هستم؟ به همون اندازه ارزشمند و عزیز؟ چرا بین این همه آدم که همه به فکر خودشان هستن، تنهام گذاشتی؟
دیگه از هیچ کسی ذره ای انتظاری ندارم.
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
شاید بعضی روزها و بعضی لحظه ها؛ صورت واقعی تری از خودمان هستیم. همان که هر روز صبح از اعماقت بلند می شود و تو یک خروار پتو روی سرش می کشی تا بلکه بخوابانی اش.
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
یه مدت از همه ی فکرهای احمقانه و بی ارزش دور باشم. دور باشم تا یکم هوا بخوره به سرم و بتوانم بدون سیاه شده های مغزم دوباره تکه های مچاله شده ی قلبم رو از این ور و اون ور جمع کنم و بذارم توی ویترین اتاقم. یه جای دورتر. دورتر...
پ.ن. چه قدر غم داره این گلی :((
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
نمی دانم چه طور این حصار اطراف من شکل گرفت و من از دیگران جدا شدم... جدایی ای که نه محترم است و نه ناشی از تفاوت؛ نفرت انگیز است. نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم :(
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی
برچسب:
نویسنده: سارا کمالی