نتیجه ی متفاوت ناشی از تفاوت دیدگاه - تاریخ: 1403/5/6 ساعت: 14:34
صرفا شاید گلایه یا نق نق کردن بچه گانه ای باشد؛ اما وقتی دو استاد راهنما داری ناگاه هر تفاوتی معنادار به نظر می رسد.استاد ۱) با لبخند تیربارانت می کند. بعد دستت را می گیرد و با هم به بستنی فروشی می روید تا کمی آرام شوی (البته که تمام این ها متناظر به اندک لبخندی در صورت استاد است و نه بیشتر).و اما ت...
شروع کردن های صد باره - تاریخ: 1403/4/10 ساعت: 19:59
خب وقت آن است که قلم برداریم و شروع کنیم به قضاوت خودمان بعد از یک عمر قضاوت دیگران کردن. باورم نمی شود که در آستانه ی سی سالگی هستم و هنوز از فکر کردن به خیلی از افکار و اتفاقات و وقایع فراری بوده ام. فراری با سرعت بالاتر از نور. امروز که اینجا می نویسم، اما، ایستاده ام. از خستگی این همه دویدن های ...
در مذمت اضطراب و ترس - تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 14:23
در باب این که انسان چه مقاومت وصف ناپذیری در برابر تغییر و انجام کاری که خارج از محدوده ی امن خود دارد، می توان کتاب ها نوشت و ساعت ها به سخنرانی پرداخت. اما، بین تمامی مطالب انگیزشی و ...، بهترین حس فکر می کنم همان جدا شدن از سطحی هست که برای مدت های طولانی و زیادی به آن چسبیدی. و تو که ذات متحرک و...
دویست تومانی - تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 14:23
بعضی خاطرات به ظاهر ساده، به شکل عمیقی ماندگار می شوند و به طور شگفت آسایی در مواقعی نامعلوم یا در مشابهتی چه بسا ساده تر ناگهان ظاهر می شوند و پلی می شوند. درست مثل این که از توی کاپشنی که خیلی وقت بوده نپوشیدی، یهو یه دویست تومانی پیدا کنی. خوشحال می شی از این که همیشه چیزی در درون خودت هست که نگش...
میدانست - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 5:16
ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی را مینگريست... نوشته شده توسط mthrh در جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۱۲ |
خاک - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 5:16
گاهی انقدر یک جایی خاک گرفته و متروکه مانده، که بازگرداندن آن به حالت عادی سخت تر از ساختن یک کاخ باشکوه است. اما اگر آن جا تنها بهانه ی ازلی تو برای زنده ماندن بود چه؟ جرات رها کردنش را داری؟ می توانی از ابتدا تغییر بدهی و از نو بسازی؟ اگر میان خراب کردن هایت، با آن صداهای هول انگیز ویرانی که انعکا...
به زودی :) - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:49
این وبلاگ دوباره فعالیت خودش رو شروع می کنه... به زودی :)
این هم زود - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:49
بعضی وقت ها تبدیل می شوم به گودزیلای درونم. وقتی که از تک شاخ بنفشم برای حمله استفاده می کنم و سعی می کنم همه ی مهربونی اطرافم رو نشانه بگیرم. گاهی هم وقتی می شود که رنگ های بنفشم را برای آبی کردن بق
هیچی - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
باید تامل کنم تا بفهمم که از کجای این زندگی شروع کنم به صحبت کردن؛ تا حرفم آن طور که باید و شاید نشان دهنده ی عمق درد آوری هایش باشد.هر هفته و هر روز رو به بدی تر، ناراحتی تر، غصه تر، انباشته تر، خسته تر، نالان تر. به خودت می آیی و می بینی رفتارت چه هیولایی برایت ساخته است. چه هیولای بی فکر و نادانی...
یکم سال جدید - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
به راستی. می شود از قطره های اشک، کسی را فهمید؟ این که کجای قلب و روحت در حین ریختن اشک؛ به هم فشرده و در هم تنیده شده است؟احساس غریبگی با عیدی که تو در آن نیستی. و قرار هم نیست که زنگ بزنی و بگویی که در راهی و می توانی بیایی... راستی! من رو می بینی؟ به خاطرت هستم؟ به همون اندازه ارزشمند و عزیز؟ چرا...
براق و بلورین - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
الان که دارم این نوشته رو می نویسم؛ زیر پتوی گرم و نرمم رفتم و دارم خودم رو از هجوم نور چراغ اتاقم در امان نگه می دارم. حالا نوروز، کمی کهنه تر به نظر می آید و آدم ها کمی از ایده آل های روز اول فاصله
هیچ وقت نخواب - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
شاید بعضی روزها و بعضی لحظه ها؛ صورت واقعی تری از خودمان هستیم. همان که هر روز صبح از اعماقت بلند می شود و تو یک خروار پتو روی سرش می کشی تا بلکه بخوابانی اش.
گلی - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
یه مدت از همه ی فکرهای احمقانه و بی ارزش دور باشم. دور باشم تا یکم هوا بخوره به سرم و بتوانم بدون سیاه شده های مغزم دوباره تکه های مچاله شده ی قلبم رو از این ور و اون ور جمع کنم و بذارم توی ویترین اتاقم. یه جای دورتر. دورتر...پ.ن. چه قدر غم داره این گلی :((
امروز خشک - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
نمی دانم چه طور این حصار اطراف من شکل گرفت و من از دیگران جدا شدم... جدایی ای که نه محترم است و نه ناشی از تفاوت؛ نفرت انگیز است. نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم :(
کابوس های واقعی - تاریخ: 1398/7/2 ساعت: 7:11
اشکال نداره که نمی تونی صحبت کنی. قرار نیست که همه شبیه به هم باشند و در کارهای کوچک و بزرگ زندگیشان، از هم دیگر تقلید کنند. مثلا من عصبانی می شوم از این که حرفایی رو که می خواهم بزنم رو زیر پای زمان
درد و دل ناراحتی - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 14:42
خدایا، حال هیچ کس رو طوری نکن که نتوانه هیچ چیزی رو بر زبانش بیاره؛ هیچ چیزی رو نتوانه از ذهنش خارج کنه و نتوانه هیچ احساسی نسبت به هیچ چیز و هیچ کس داشته باشه. به ظرفیت فعلی آدم ها توجه کن و آن ها رو لبریز نکن... راهی برای منفجر نشدن جلوی ذهنشان بگذار، شاید توانستند باز هم لبخند بزنند.
قدم زدن به یاد کفش - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 14:42
و حال و روز دخترکی که کفشش را در اولین روز مدرسه گم کرده، چگونه می تواند باشد؟ تمام راه هایی که رفته و نرفته را با خودش قدم به قدم توی خاطرش می رود و هر چه می گذرد، ناامیدتر از قبل... اصلا می دانی؟ قل
حس درد - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 14:42
سالی که نکوست، از دردهای کتفش پیداست. یعنی باید بدتر بشه همین طور؟ آخرش یه روز خسته می شم از دستش و همین طور میییییی کشمش تا دیگه خوب نشه. این اوج عصبانیت عرفانی می تواند باشد مثلا... پ.ن. به موضوعات وبلاگم باید "حس درد" هم اضافه کنم ظاهرا :))
لبخند گرد و واقعی هدیه بدهیم. - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 14:42
بعضی هستند که در ناراحتی های ریز و درشت مختلف؛ برایت یک لبخند گرد و واقعی هدیه می آورند. موهای طلایی دختری خوش قلب که داستان آن را هنوز ضمیمه ی هیچ کتاب و فیلمی نکرده اند و آن را تنها در خاطرات است که می توان پیدا کرد.
پر حرفی آخر شب - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 14:42
باید دید چه قدر به روح خود و دیگران توجه می کنیم؛ در عبور از این زندگی پر از خودهای الکی و خیالی... چه قدر خودمان را باور می کنیم و به ریشه ی سبز درونمان اعتقاد داریم. این که هر روز چه می گذرد شاید اص

برچسب‌های مرتبط

aho lakota | aho last name | aho llc | aho leon | aho leil w 3ada | aho lloyds | aho logo | aho lyrics | aho library | ao let's go