خون رنگین تر
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:12
از بچگی هر وقت پیش می آمد که به گروه خونی ام فکر کنم (در پر کردن اول تقویم ها و ...)، با خودم می گفتم من AB+ هستم؛ امروز که فهمیدم واقعا هستم، داشتم بال در می آوردم. خانومه بلند گفت AB+ اه و انگار من شنیدم که می گفت خونم از بقیه رنگین تره... با ذوق تمام خودشناسی های این گروه را خواندم و قسمتی از آن
شاهنامه. پادشاهی گیومرت
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:12
"گیومَرت" یا "کیومرث" اولین پادشاه و به قول ویکی پدیا "اولین نمونه ی شناخته شده ی انسانی" بوده؛ سی سال از عمر هزار ساله اش را پادشاه بوده و تخت حکومتش را در کوه بنا کرده (گَرشاه یا شاه کوهستان). پسرش "سیامک" به دست تنها دشمن کینه توزشان "خَزرُوان دیو" کشته شد و پس از آن "هوشنگ" انتقامش را گرفت و به
دُرنای من، با کلی آرزو
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:12
"«پرنده ی او رفته است. خودش هم دیگر نمی تواند بماند. باید دنبال پرنده اش برود. بگذار برود.» مامان می گوید که هر کسی پرنده ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند؛ صاحبش را هم به دنبال خودش می کشد..." "پرنده ی من_فریبا وفی" پ.ن.1. طبق افسانه ای ژاپنی، هر کس که هزار دُرنا درست کند، آرزویش برآورده می شو
مرور نوشته های قبل و تنها لبخند زدن
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 9:01
چه قدر حس خوبیه آدم بعد از یه مدت نسبتن طولانی خواب ببینه...یه حسی به خوبی این که روحت که رفته بوده تو خیابون و گم شده بوده، الان پیداش شده...
شاخ و دم
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 15:13
حال بد و بیماری چندین روزه و به زورِ قرص، غذا خوردن و به زورِ گم شدن در فیلم، خوابیدن و به زورِ نور، از خواب برخواستن که شاخ و دم ندارد.
دوست دارم، خودم برای خودم سنجاق قورباغه ای بخرم.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:47
حتی می شود گفت، کم حرف تر از قبل هم شده ام. سعی می کنم بیشتر لبخند بزنم، اوهوم می گویم که کسی فکر نکند به حرفش بی توجهی کرده ام؛ با این حال اگر نکته یا سوالی باشد که حتما باید به آن پاسخ بدهم، ترجیح می دهم که با تانی و درنگی (که مثلا ناشی از فکر کردن است.) بگویم: "نمی دانم..." و در دلم و به خودم پاس...
هیچ چیز مثل یک چای شور، نمی تواند خواب تو را بپراند.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:45
تلاش برای یکنواخت و قابل پیش بینی کردن زندگی، در این دنیا بی نتیجه است. درست وقتی همه چیز را با زحمت فراوان مرتب کرده ای؛ صاعقه ای بر آن فرود می آید و می شود آشفته؛ در حالی که تو در گیجی آن غوطه ور می شوی. درست مثل روزی که با یک لیوان چای سرد و شور آغاز شود. دیگر هر وقت که چای را می بینی یا حتی به آ...
نمی نویسم، چون می ترسم.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:42
نمی نویسم. چون از نوشتن آن چه در فکرم می گذرد، گریزانم. اصلا خوش ندارم ذهنم را برای فکر کردن بگذارم و ترجیح می دهم در حالتی از سرگردانی و گیجی و منگی به سر ببرم تا از این فکر و خیالات گوناگون رها شوم. مثل سر کشیدن یک بطری بزرگ آب زرشک، وقتی در مغزت می دانی تمام نمی شود و دلت می گوید بنوش... حالا که ...
نتیجه و حاصل چندین ساعت بوستان و شهروند گردی!
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:27
1. تنها صحبتی که در این مورد می توان انجام داد، قیمت بالای گل سر در مغازه های خرازی هست :| تفاوت در حد تومان و ریال. گل سر 14000؟؟؟2. شهروند واقعا بی نظم و ترتیب و خالی و الکی فروشی شده و غیر از خوراکی، آدم به سختی می تواند خودش را ترغیب به خریدن کنه.
اگر دیدی از درون راضی نیستی، بدان یک جای کار هنوز می لنگد.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:24
حالت تهوع بدی پیدا کرده ام. حس می کنم می خواهم تمام زمان حالم را بر روی گذشته ام خورد کنم و از خود چیزی باقی نگذارم... دقیقا به مانند لبتابی که بر سرش غرغر می کنم، آدم هایی که از نظرم بی فرهنگ می آیند و زمینی که از نظرم خبیث تر از آن است که مادر یک دختر آرام و با طمئنینه باشد. زمینی که درباره ی تاری...
تو را سمی می نامند.
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 13:20
با وجود این که گل هایت سر به زیر دارند، تفاوتی نمی کند. هر کاری هم کنی؛ بابت هر تمایل سختت، آن را خطا دانسته و تو را سمی می نامند و از رفتار عجیبت تعجب می کنند. تو در شب سرد، گل هایت شکوفا می شوند و اگه لحظه ای زیر نور خورشید بیایی، می پژمری و وقتی پژمرده شوی، از هیچ کسی کاری ساخته نیست...